
ساعت حول و حوش 12 شب بود، توی اتاقم روی صندلی نشسته بودم، همه چیز خیلی بچگانه شروع شد، اتفاقایی که امروز افتاد حسابی اعصابم رو بهم ریخته بود، مثل همیشه، احساس می کردم خیلی بدبختم، لباسمو پوشیدم و زدم بیرون، زیر بارون قدم می زدم، نفس عمیق می کشیدم، با خودم فکر می کردم، به جر و بحث امروز با مینا، سر یه موضوع الکی بازم دعوامون شده بود، به این فکر می کردم که میشه یه روزی ما هم روی خوشبختی رو ببینیم؟ تو همین فکرا بودم که صدای جیغ زنی نظرمو جلب کرد، قدمامو سریع تر برداشتم و خودموبه چهار راه رسوندم، انتهای خیابون انقلاب یه ماشین مدل بالا شونه به شونه یه دختر چادری حرکت می کرد، دختر بیچاره هم سراسیمه می دوید و جیغ میزد، هیچ کس اون دور و بر نبود، نمی دونم از روی دلسوزی بود یا…. اما هر چی که بود با سرعت عجیبی خودمو رسوندم و با یه لگد محکم به در ماشین و چهار تا بد و بیراه فراریش دادم، دختر بیچاره وحشت زده نیگام می کرد، تو نگاهش چیزی جز ترس و وحشت دیده نمیشد، حسابی خیس شده بود، کاپشنمو در آوردم و گرفتم طرفش، دو سه قدم عقب عقب برداشت، حسابی ترسیده بود، گفتم : ” لازم نیست بترسی، باهات کاری ندارم، بیا اینو بپوش داری یخ می زنی.
روشو ازم برگردوند و بی مقدمه گفت : ” آره! از خونه فرار کردم، همینو می خواستی بپرسی؟
یهو از این که فکرمو خونده بود خندم گرفت
چی خنده داره؟-
همینطور که قدم می زدیم گفتم : ” هیچی، ببخشید، بچه جنوبی، مگه نه؟
لهجه ام اینقدر تابلوه؟ آره، آبادان-
چرا؟-
چرا چی؟-
چرا فرار کردی؟-
گفتنش چه دردیو دوا می کنه؟ آدما از چی فرار می کنن؟ از بدبختی، از نداری، از بیچارگی، از بی پولی، از … -
بغضش ترکید و نتونست حرفشو تموم کنه، تو کتابا زیاد در مورد دخترای فراری خونده بودم، پای حرفای روان شناسای زیادی نشسته بودم، مید ونستم بیشترشون به خیال رسیدن به یه زندگی رویایی با کوچکترین فشاری که خوانواده بهشون میاره شهرشونو ول می کنن و میان اینجا، واسه همین گفتم : ” فکر می کنی اینجایی که هستی جاده خوشبختیه؟ به چراغای رنگ و وارنگش نیگا نکن، این شهر خود جهنمه، تو هنوز خیلی جوونی، نباید امیدتو از دست بدی، تو هنوزم می تونی یه زندگی خوبو بسا…
حرفم هنوز تموم نشده بود که با صدایی سرشار از تنفر گفت : ” زندگی؟ کدوم زندگی؟ اونقدر بدبختی کشیدم و دیدم که هر روز خدا آرزوی مرگ می کنم، هر روز که بزرگتر شدم بدبختی و مصیبتمم بزرگتر شد، اون از پدر بی غیرتم که برا خرج اعتیادش منو فروخت به یه قاچاقچی، اون از مادرم که افتاد و مرد تاحسرت یه روز خوش رو این دلم بمونه، چقد شستم، روفتم، پختم، چقد بدبختی کشیدم، دوست داشتم درس بخونم که کسی دلش برام نسوزه، دانشگاه که سهله، حسرت یه دیپلم خشک و خالی رو هم رو دلم گذاشتن، دلت خیلی خوشه که از امید حرف می زنی، یه دختر کولی بدبخت چه امیدی می تونه داشته باشه؟
… -
چیه؟ یه جوری نیگام می کنی که انگار جن دیدی؟ به خدا منم آدمم، منم مثل خودتم، مثل همه ام، منم دلم می خواد کفشم نو باشه، دوس دارم لباسای قشنگ بپوشم، من از این مانتو که 5 ساله پوشیدم و گشاد شده بدم میاد، من از این شلوار کهنه ام بدم میاد، از این زندگی بدم میاد، اون وقت تو که هیچی از بدبختی و فلاکت نمی دونی بهم میگی امید داشته باشم؟ نه، تا جای من نباشی نمی تونی بفهمی این چیزا که می گم یعنی چی؟….
سرجام خشکم زده بود، بهت زده شده بودم، منی که همیشه یه حرفی واسه گفتن تو آستینم داشتم، این بار نتونستم چیزی بگم، فقط مات و مبهوت زیر بارون به دختری خیره شده بودم که در جستجوی خوشبختی خیلی نا امیدانه پا به بازی نا جوانمردانه ای گذاشته بود… و آرام از خیابان انقلاب به سمت خیابان جمهوری اسلامی حرکت می کرد.!
*******
چند ماه بعد، تو یکی از خیابونای بالای شهر،دختری با لباسای مکش مرگ ما کنار خیابون ایستاده بود، قیافه اش خیلی برام آشنا بود، ماشینو پارک کردم و رفتم طرفش، ظاهرش خیلی عوض شده بود ، برخلاف اون شب بارونی نگاهش پر از نا امیدی نبود، لبخندی زدم و پرسیدم،: ” بلاخره خوشبختی رو پیدا کردی؟ ” لبخندی زد و گفت : ” بلاخره پیداش می کنم”،





