195

August 23, 2009 by biandish63

http://wwwdelivery.superstock.com/WI/223/1538/PreviewComp/SuperStock_1538R-49951.jpg

ساعت حول و حوش 12 شب بود، توی اتاقم روی صندلی نشسته بودم، همه چیز خیلی بچگانه شروع شد، اتفاقایی که امروز افتاد حسابی اعصابم رو بهم ریخته بود، مثل همیشه، احساس می کردم خیلی بدبختم،  لباسمو پوشیدم و زدم بیرون، زیر بارون قدم می زدم، نفس عمیق می کشیدم، با خودم فکر می کردم، به جر و بحث امروز با مینا، سر یه موضوع الکی بازم دعوامون شده بود،  به این فکر می کردم که میشه یه روزی ما هم روی خوشبختی رو ببینیم؟ تو همین فکرا بودم که صدای جیغ زنی نظرمو جلب کرد، قدمامو سریع تر برداشتم و خودموبه چهار راه رسوندم، انتهای خیابون انقلاب یه ماشین مدل بالا شونه به شونه یه دختر چادری حرکت می کرد، دختر بیچاره هم سراسیمه می دوید و جیغ میزد، هیچ کس اون دور و بر نبود، نمی دونم از روی دلسوزی بود یا…. اما هر چی که بود با سرعت عجیبی خودمو رسوندم و با یه لگد محکم به در ماشین و چهار تا بد و بیراه فراریش دادم، دختر بیچاره وحشت زده نیگام می کرد، تو نگاهش چیزی جز ترس و وحشت دیده نمیشد، حسابی خیس شده بود، کاپشنمو در آوردم و گرفتم طرفش، دو سه قدم عقب عقب برداشت، حسابی ترسیده بود، گفتم : ” لازم نیست بترسی، باهات کاری ندارم، بیا اینو بپوش داری یخ می زنی.

روشو ازم برگردوند و بی مقدمه گفت : ” آره! از خونه فرار کردم، همینو می خواستی بپرسی؟

یهو از این که فکرمو خونده بود خندم گرفت

چی خنده داره؟-

همینطور که قدم می زدیم گفتم : ” هیچی، ببخشید، بچه جنوبی، مگه نه؟

لهجه ام اینقدر تابلوه؟ آره، آبادان-

چرا؟-

چرا چی؟-

چرا فرار کردی؟-

گفتنش چه دردیو دوا می کنه؟ آدما از چی فرار می کنن؟ از بدبختی، از نداری، از بیچارگی، از بی پولی، از … -

بغضش ترکید و نتونست حرفشو تموم کنه، تو کتابا زیاد در مورد دخترای فراری خونده بودم، پای حرفای روان شناسای زیادی نشسته بودم، مید ونستم بیشترشون به خیال رسیدن به یه زندگی رویایی با کوچکترین فشاری که خوانواده بهشون میاره شهرشونو ول می کنن و میان اینجا، واسه همین گفتم : ” فکر می کنی اینجایی که هستی جاده خوشبختیه؟ به چراغای رنگ و وارنگش نیگا نکن، این شهر خود جهنمه، تو هنوز خیلی جوونی، نباید امیدتو از دست بدی، تو هنوزم می تونی یه زندگی خوبو بسا…

حرفم هنوز تموم نشده بود که با صدایی سرشار از تنفر گفت : ” زندگی؟ کدوم زندگی؟ اونقدر بدبختی کشیدم و دیدم که هر روز خدا آرزوی مرگ می کنم، هر روز که بزرگتر شدم بدبختی و مصیبتمم بزرگتر شد، اون از پدر بی غیرتم که برا خرج اعتیادش منو فروخت به یه قاچاقچی، اون از مادرم که افتاد و مرد تاحسرت یه روز خوش رو این دلم بمونه، چقد شستم، روفتم، پختم، چقد بدبختی کشیدم، دوست داشتم درس بخونم که کسی دلش برام نسوزه، دانشگاه که سهله، حسرت یه دیپلم خشک و خالی رو هم رو دلم گذاشتن، دلت خیلی خوشه که از امید حرف می زنی، یه دختر کولی بدبخت چه امیدی می تونه داشته باشه؟

… -

چیه؟ یه جوری نیگام می کنی که انگار جن دیدی؟ به خدا منم آدمم، منم مثل خودتم، مثل همه ام، منم دلم می خواد کفشم نو باشه، دوس دارم لباسای قشنگ بپوشم، من از این مانتو که 5 ساله پوشیدم و گشاد شده بدم میاد، من از این شلوار کهنه ام بدم میاد، از این زندگی بدم میاد، اون وقت تو که هیچی از بدبختی و فلاکت نمی دونی بهم میگی امید داشته باشم؟ نه، تا جای من نباشی نمی تونی بفهمی این چیزا که می گم یعنی چی؟….

سرجام خشکم زده بود، بهت زده شده بودم، منی که همیشه یه حرفی واسه گفتن تو آستینم داشتم، این بار نتونستم چیزی بگم، فقط مات و مبهوت زیر بارون به دختری خیره شده بودم که در جستجوی خوشبختی خیلی نا امیدانه پا به بازی نا جوانمردانه ای گذاشته بود… و آرام از خیابان انقلاب به سمت خیابان جمهوری اسلامی حرکت می کرد.!

*******

چند ماه بعد، تو یکی از خیابونای بالای شهر،دختری با لباسای مکش مرگ ما کنار خیابون ایستاده بود، قیافه اش خیلی برام آشنا بود،  ماشینو پارک کردم و رفتم طرفش، ظاهرش خیلی عوض شده بود ، برخلاف اون شب بارونی  نگاهش پر از نا امیدی نبود، لبخندی زدم و پرسیدم،: ” بلاخره خوشبختی رو پیدا کردی؟ ” لبخندی زد و گفت : ” بلاخره پیداش می کنم”،

196

August 15, 2009 by biandish63

در تاریک و روشن خانه ی محقرش نشسته بود و گاه گداری زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکرد.صدای تلک و تلک کولر آبیشان هم مثل همیشه رفیق خلوتش بود.تنها نوری که کم و بیش تاریکی اتاق را به هم میریخت نور تلویزیون توشیبای سیاه و سفیدی بود که هر وقت بچه ها ازدیدن کارتون سیر میشدند ، نوبتی هم به او می رسید تا وقتی برای دنبال کردن اخبار پیدا کند. اخباری که خیلی وقت بود حال دیدنش را نداشت.زل زده بود به تلویزیون که پاورقی شبکه خبر توجهش را جلب کرد.نزدیکتر رفت و صدایش را بلند کرد.مرد موقری از برنامه های سازمان خودش برای ایجاد تسهیلات رفاهی و وامهای کمک درمانی جانبازان میگفت: “هدف ما قدردانی از این عزیزانست .عزیزانی که جانشان را کف دست گرفتند و هر چه داشتند و نداشتند درطبق اخلاص…” تلخندی زد.”مردک مسخره!” صدای خنده ش توی سرفه های خشک و پی در پی اش محو شد.یاد روزی که شیمیایی شد افتاد.همیشه کنجکاو بود ببیند این شیمیایی که میگویند چی هست.آن روز دید.یک اسکادران از اف۱۶ های عراقی نشانش داد نه به او که به کل گردان…فاور بعد از دو سال و خورده ای در حال سقوط بود.انفجارهای پیاپی و ابرهای سفید. رفقای هم سنگرش میگفتند همچین مچاله شده بودی که امداد نتوانست با برانکارد منتقلت کند.مجبور شدند در ملحفه بپیچندت و با وانت بفرستنت عقب…مرد توی تلویزیون هنوز داشت حرف میزد:”انشالله در برنامه ی چهارم توسعه…” خاموشش کرد.هنوز جای تاولهای آخرین باری که رفلکس شیمیاییش عود کرده بود روی تنش میسوخت. حرفهای زهرا مدام توی سرش میکوبید:” بابا! به خدا من جهیزیه نمیخواهم.همین یک میلیون هم یک میلیونه.دو سال است که داری تو همه ی بنیادها و سازمانها بدو بدو میکنی تا ولش را جور کنی.همین الانش هم کلی دیر شده.هر دفعه هم فواصل رفلکسهایت کمتر میشود. تو باید بروی فرانسه، میفهمی بابا…” بغضش گرفت.آتنای شش ساله ش دزدکی سرش را از رو بالشش بلند کرد و رای آب خوردن از جایش بلند شد. بابا را که دید آرام رفت طرفش و خودش را توی بغلش جا کرد.”بابایی!”…جای تاولهایش دوباره میسوخت ولی به روی خودش نیاورد:”جان بابایی؟”…ـ”بابایی مامان امروز همه ش گریه میکرد.چرا؟!”….دستی به موهای آتنا که ناشیانه بافته شده بود کشید و گفت:”مامانا حق دارند گریه کنند.”…آتنا آب دهانش را قورت داد و دوباره با لحن بچگانه ش گفت:”آخه زهرا هم گریه میکرد.مگه اونم مامانه؟”…سرش را انداخت پایین و سعی کرد آتنا نبیند چشمهایش قرمز شده… # # هفته ی بعد که برای گرفتن داروهایش از داروخانه ی هلال احمر برمیگشت حالش به شدت خراب شد .رنگش کبود شده بود و بی وقفه خون استفراغ میکرد.مردم عبوری به بیمارستان منتقلش کردند. فردا زن و بچه هایش هم بالای سرش گریه میکردند و دعا میخواندند…دکترها ولی میگفتند دیر شده.عصر پانروز مجری شبکه ی خبر خبرش را اینگونه آغاز کرد:” بسم رب الشهدا و الصدیقین…با خبر شدیم جانباز شیمیایی ….” # ماه بعد پستچی نامه ای را از یکی از بنیادهای ایثارگران و جانبازان آورده بود به این مضمون که باوام درمانی سه میلیونی شما برای اعزام به فرانسه موافقت شده.چند دقیقه ای ایستاد و زنگ زد. از همسایه ها پرس و جو کرد و فهمید دیگر کسی در اون ۴ دیواری آجری زندگی نمیکند….

197

August 5, 2009 by biandish63

http://www.imagezoo.com/collections/iciap/public/samples/Dtri0010.jpg

ــ  گفتم چادر سیاهه ی منو سرت کن.زیرشم مقنعه ی دوران دانشجوییتو بپوش.اینجوری خیلی محجبه تر به نظرمیای!

ــولی مامان! من تو عمرم یکبار هم چادر سرم نکردم که! اصلا بلد نیستم چه جوری نگهش دارم.احساس خفگی میکنم این زیر.

ــ دختر تو  کی میخوای بفهمی آخه؟! با اینکه شوهرت دادم و الانم دکتر مملکتی عقلت نمیرسه.واسه ی استخدام شدن تو همچین جایی چادر که سهله ، پتو هم بگن باید سرت کنی!بعد که قراردادت رسمی شد هر کار خواستی بکن!فقط یادت باشه اصلا هول نشی! تحملکن دیگه ، یه مصاحبه س مثل همه ی مصاحبه های قبلی…خونسرد جواب بده و اون جاهایی هم که بلد نیستی یه چاخانی بکن.خوب؟! الان هم برو اینایی که مالیدی به صورتت پاک کن.موهاتم یه مقدار به همشون بریز و بفرست زیر مقنعه ، یه وقت فکر نکنن زیاد به این چیزا اهمیت میدی

ــ باشه ولی ببین کار ما به کجاها کشیده…!صبحونه حاضره؟

اتاق انتظار: منشی با صدای بلند میخونه: خانوم دکتر فلانی…بفرمایین داخل اتاق برای مصاحبه.

متصدی نگاهی به خانوم دکتر میندازه و دعوتش میکنه که بشینه.یه جور بدی به چادر خانوم دکتر خیره شده…

ــ خوب! شما بفرمایین که هدفتون از استخدام شدن تو این ارگان چیه؟ معرفتون کیه و از کجا معرفی شدین؟

ــخوب راستش من یه ساله که فارغ التحصیل شدم ولی اصلا کاری که مناسبم باشه پیدا نکردم.این بود که فرم استخدامو پر کردم و معرف خاصی هم ندارم….

ــ خوب اینجور که تو فرم نوشتین متاهلین.شغل شوهرتون چیه؟

ــ اا..اا..راستش فعلا به شغل شریف بیکاری اشتغال دارن! اونم پزشکه البته! بچه هم هنوز نداریم!

ــ …خوب!عالیه. شما از کدوم مجتهد تقلید میکنید؟

یه هو جا میخوره…اینا چیه این داره میپرسه.من چه میدونم اخه. مجتهدم کیه؟ من آدمای راس اموری رو هم به زور میشناسم ، ولی باید جواب بده…یاد کتاب تاریخ دوران دبیرستان میفته و از دهنش میپره بیرون: آیت الله بهبهانی همونکه چند سالی در زندان بودند!

متصدی جا میخوره ــ که اینطور…حالا رساله ی ایشونو دارین؟

ــ البته که داریم. معمولا” بهش رجوع میکنم و میخونم!تو دلش میخنده که همونقدر بهش رجوع میکنم که آدم هر روز به گلستان سعدی رجوع میکنه! متصدی چیزی یادداشت میکنه…

ــ خوب! شما بفرمایید مراحل وضو رو توضیح بدین.

ــ وضو؟ خوب اول دستاتو میشوری. یعنی اول دست چپتو میشوری، نه اول دست راستتو میشوری، بعد پاهاتو میشوری…بعد هم دست میکشی رو مسح سرت!بعد هم صلوات میفرستی!

ــ متصدی باز چیزی یادداشت میکنه.

ــ چه جالب! میبینم که اشراف کاملی رو این موضوعات دارین!… بفرمایید اسامی امامان معصوم رو از اول تا آخر بگین…

به ذهنش فشار میاره تا میرسه بعد از امام رضا…هر چی فکر میکنه یادش نمیاد اسامی امام نهم و امام دهم چی بودن…یه راست میره سراغ امام یازدهم و بعد امام زمان.متصدی باز چیزی یاداشت میکنه…

.ــخانوم دکتر! این یکی رو دیگه حتما حضور ذهن دارین.اصول دین رو نام ببرید…

خوشحال میشه.یه شعر بلد بود از بچگیش:” اصول دین پنج بود، دانستنش گنج بود”….و شعرو تا آخرش میخونه. این یه سوالو درست جواب میده!

ــ خوب! نظرتون درباره ی سیاست های آمریکا چیه؟

با لحن قاطعی میگه: سیاستهایی خلاف حقوق بشر، ضد انسانی و واقعا” بعد از تک قطبی شدن دنیا عملا” دست سردمداراش برای همه جور جنایتی باز شده!

متصدی لبخند میزنه و بعد از نیم ساعت سوال جواب ختم جلسه رو اعلام میکنه و میگه منتظر تماس ما باشید..خانوم دکتر بلند میشه که بره متصدی دوباره زل میزنه به چادرش…

ــ دکتر ! ببخشین، چادرتونو پشت و رو پوشیدین.درزش بیرونه


198

July 30, 2009 by biandish63

http://www.inprnt.com/prints/395/full.jpg

هنوز هم فکر میکنم چرا من؟ آشنایی مان از صندلی های شطرنج پارک شروع شد.هیچ ایده ای درباره ی شخصیتش نداشتم. یادم نیست کداممان اول پا جلو گذاشتیم، کِی نگاه هامان گره خورد،حتی یادم نیست اولین کلام مشترکمان چه بود. دلیلش را نفهمیدم.شاید فقط یک حس متقابل که برای منِ بچه مثبت کلاس ناآشنا بود. مثل همکاری ثابت و متغیر روی نمودارهای چرند آمار. مثل چرخه ی کربس فتوسنتز.شاید یک نیاز آنی. شاید چشیدن عشق. شاید هم بازیگوشی. نمی دانم. ولی بعد…زود صمیمی شدیم هر چند از گذشته ش چیزی نمی گفت، سرزنده نبود ، حرفی ازخانواده ش نمی زد، دوستی نداشت. انگار در مسئله ای تردید داشت. معمولا” هم هر چیزی را به خدا وصل می کرد و من هم همیشه چشمهایم را تنگ می کردم و تند تند کله تکان می دادم.روی لبه های جو راه می رفت و می گفت : همیشه باید از بلندی به زندگی نگاه کرد.زندگی چیزی به اسم شانس ندارد.شانس همان سیگنالهای قدرت درونی انسان است و آدم های خوش شانس درواقع ژنراتور انرژی درونی اند و من هر دفعه پیش خودم فکر می کردم که حتما” دیشب باز پائولو کوئیلویی چیزی خوانده و معنویت خونش رفته روی چهارصد. دلم می خواست یک بارهم شده بگویم که وقت برای فلسفه بافی همیشه هست، که من همه ی اینها را دویست بار برای معارف کنکور خوانده ام و اینکه چرا هیچوقت مثل بقیه نمی گویی دوستت دارم ولی از عکس العملش می ترسیدم. شاید فکر هم نمی کرد که از حرفهایش یک کلمه هم نمی فهمم. برای بچه مثبت کلاس زندگی یعنی لوله های صوتی باز و بسته ، یعنی مسایل ژنتیک ، یعنی استادهای کج و کوله ، یعنی…
اوائل دقت نکرده بودم که از کجا می اید و به کجا می رود فقط گاهی وقت ها گیج می شدم که چرا هیچ جای شهر را نمی شناسد چرا اصلا” بعضی مسائل ابتدایی ” من و تویی ” را بلد نیست ، چرا از تحصیلاتش چیزی نمیگوید ، چرا اصلا” هیچ موضوع مهمی در زندگیش وجود نداشت و خیلی چراهای دیگر ولی به قدری تصادفی پیدایش کرده بودم که هیچ کدام از اینها برایم مهم نبود. قرار ما هر چهارشنبه عصر روی صندلی های شطرنج پارک. یک بار که دیر کرده بود بی مقدمه گفت اگر بفهمی که من آدم نیستم چه کار می کنی؟ گفتم به نظر نمی رسد که جن باشی ولی اگر فرشته بودی حتما” بالهایت را یواشکی می کندم.خندید.من هم خندیدم. صندلی های میز شطرنج پارک هم خندیدند.
چند ماهی میگذشت و خیلی کم حرف تر شده بود.یکی در میان می آمد.آن روز هم هر چه منتظر نشستم نیامد. گفتم شاید مشکلی پیش آمده باشد. گفتم شاید مثل همیشه…  نمی خواستم از دستش بدهم.شاید تنها موجودی بود که می فهمید چه میگویم.
از زور ناراحتی شروع به چرخیدن دور میزهای همیشگی شطرنج کردم…
…و چند لحظه بعد من مبهوت ترین موجود زمین بودم که گیج و منگ به یک جفت بال بزرگ سفید- که هنوز گرم بود -و تکه کاغذی که روی یکی از صندلی های شطرنج خودنمایی می کرد خیره مانده بودم.

199

July 15, 2009 by biandish63

ظهر که برگشتی چشمانت خیس بود.مقنعه ی چروک و گچی ات هم …به رویت نیاوردم. دعوا کرده بودی.حتما باز دستت انداختند …نه؟میدانم.چه بگویم.رویم سیاه.کاش میتوانستم آن چه میخواهی و می دانم و شرمت میشود بگویی تهیه کنم. ببخش که کفشهایت تنگست.زشتست و از چرم نیست.زمستان خیس آب میشود.میدانم.خودم جورابهای سیاه و خیست را ده بار وصله زده ام.میدانم دوست داری جورابهایت کوتاه و تور دار و سفید و نو باشند.ببخش که شبها نیستم تا درد دلهایت را برایم زمزمه کنی .میخواستم آنقدر کار کنم که احساس کمبود نکنیم ولی حیف که آن تصادف لعنتی…میشناسمت.بزرگت کرده ام.فکر کنم بدانم در مدرسه کسی به تو ایراد نخواهد گرفت که لاکهای ناخنهایت را با استون پاک کن.دستهایی که تابستان به رختشویی میروند لاک میخواهند چه کار؟ هیچوقت نتوانستم جلوی کار کردنت را بگیرم. میدانم چقدر دوست داری مقابل هم سن وسالهایت کم نیاوری.می دانم گوشی موبایل نداری تا بفهمی دوستانت از اس ام اس چه استفاده ای می کنند. – چرا دروغ بگویم من هم فقط در دست مهندس سرکارگر دیده ام…

می دانم در راه دبیرستان از متلک های پسرها در امانی.نگاهت هم نمی کنند.خدا را شکر.دخترکم…من آرزوهای گم شده ام را در تو جستجو نمیکنم.میخواهم خودت باشی.از یک بدبخت انتظار چه آرزوی دیگری میتوان داشت؟ راستی…راستی دخترم پولهایم را جمع کرده ام تا برایت مانتو بخرم.از همانها که همیشه دوست داشتی و پشتش بند داشت.مراعات مرا نکن.لازم نیست درس و مشقت را در دفترهای خط خورده ی سال گذشته ات بنویسی.نمیتوانم دفترهای لوکس برایت بخرم ولی نمیخواهم نمره ی تمیزی دفتر را از دست بدهی.

میدانم غذاهایی را که می پزم به خوبی غذاهای مادرت نیست.شور میشود.می سوزد.بلد نیستم.مادرت…میدانم دلت چقدر برایش تنگ است.من هم بی قرارم…ولی مطمئنم که روحش با ماست.چقدر سختست که بگویم همین دستپخت شلم شوربای مرا بخور تا مدیرتان به گودرفتگی چشمانت شک نکند.

دخترکم. حتی در کارگاه هم چهره ی معصومت روبروی چشمانم است. یاد شبهایی که مجبور بودیم کنار آن بخاری برقی درب داغان کز کنیم و ده تا لباس مردانه را روی هم بپوشیم تا سرمای اینجا اذیتمان نکند.قول میدهم دیگر هیچوقت نگذارم پول نفت عقب بیفتد… خانوم کوچولو! یادت هست آن موقع که هنوز بچه بودی و این پای لعنتی سالم بود، یک دستی بلندت میکردم و میگذاشتم روی شانه هایم تا بخوابی ؟ چه بگویم…اشکهای بابا خیلی وقتست که دیگر شور نیست.ولی داغ چرا…تا دلت بخواهد داغست.قدر بوسه های تو

درس بخوان دخترکم ، بابا تا دم مرگ دوستت دارد

پ ن : الان یهو به این فکر افتادم که بد شانس ترین آدمای تاریخ ژاپنی هایی بودن که از بمباران هیروشیما جون سالم به در بردن!! بعد دو روز فرار با خیال راحت رسیدن به ناکازاکی و امریکا همون روز ناکازاکی رو بمباران کرد

200

July 11, 2009 by biandish63
http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/2777114/2/istockphoto_2777114-kiss-lips.jpg
دخترک گریه کنان خودش را به مادرش رساند و در حالیکه صورتش از خجالت گل انداخته بود با لحن
معصومانه ای گفت : ” مامان… علی… پسر همسایه…. منو به زور بوسید…”

مادر که به شدت مذهبی بود سیلی محکمی به صورتش زد و گفت که دیگر حق بیرون رفتن از خانه را ندارد. آن شب پدر هم دعواش کرد و دخترک یاد گرفت که نباید بگذارد کسی اونو ببوسد.فکر اینکه به همین راحتی قرار بود برود جهنم یک لحظه هم ولش نمیکرد….چند ماه بعد خانواده ی پسرک هم آن محله رو ترک کردند.
سالها گذشت و دخترک بزرگ شد. پدر دختر دو سال بعد از اسباب کشی از دنیا رفت و مادرش هم مریض بود و گوشه خانه دعا و قران میخواند. کسی اطلاع زیادی از گذشته شان نداشت فقط اهل محل میگفتند که توی این خانه دختری زندگی می کند که خرج مادرش را میدهد.

آن روز هم مثل هر روز دختر کنار خیابون منتظر ایستاده بود که ماشین مدل بالایی چند متر جلوترش ترمز کرد و مردی سرش را بیرون آورد و بدون اینکه دختر را ببیند با لحن احمقانه ای گفت :” بیا بالا خانوم! به توافق میرسیم! “دخترک حرکت کرد و سرش را داخل پنجره ی ماشین کرد…نگاهش با نگاه مرد گره خورد…چهره آشنا بود… ناخودآگاه دستش را گذاشت روی گونه هاش.جای یک بوسه روی صورتش میسوخت

.